خيال تو

سلام به همه دوستان خوبم

و عذر خواهی که فرصتی نبود تا  محبتهاشون پاسخ بدم  

بالاخره یه فرصتی پیش اومد تا "خیال تو"  رو به روز کنم

 

 

دلتنگی غزل

 

"  بدون قافیه ماندم ، دل غزل تنگ است " 

چقدر ؛ شاعر این روزگار دل سنگ است

 

بیار تیغ ؛ سرم را بزن که "قطعه" شوم

که سخت بین من و مطلع غزل جنگ است

 

مرا به وعده دریا از این غزل بردند

به برکه ای که فقط آشیان خرچنگ است

 

و شعر آینه اش را نمی برد بر دست

برای اینکه نگاه شما پر از سنگ است

 

همانکه خط سیاهی به روی شعر کشید

بهانه کرد؛ حنای حکیم بی رنگ است

 

قبول کن که همین درد ، درد سنگینم

فقط ، فقط و فقط با غزل هماهنگ است

 

مرا به خال لب دوست بازگردانید

اگر چه بین من و او هزار فرسنگ است

 

 

""توضیح : مصرع اول ابن شعر کار دوست خویم آقای علی دهقانه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:15  توسط نوازني از كرج 

 

      تقدیم به سبزینه ها هستی

 

         کبوتر حجاز

 

 

آنشب زمین شکست و سراسر نیاز شد

در زیر پای مرد خدا جانماز شد

 

کعبه خودش میان جماعت به صف نشست

آمد امــام قبلـه و وقـت نمـاز شد

 

دریاچه های آتش بتها فرو نشست

باران گرفت و خاک زمین دلنواز شد

 

کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود

چون پستی و بلندی دنیا تراز شد

 

هر جا که که بود لات و هبل لال می نمود

وقتی زبان معجزه نور باز شد

 

آئینه ای که قد خدا ایستاده بود

پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد

 

دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت

با آن کبوتری که رسول حجاز شد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 11:57  توسط نوازني از كرج  | 

 

قابل توجه شاعران عزیز:

شب شعر انتظار

تحت عنوان بغض هزاره

 با همت انجمن شعر آیینی موعود برگزار خواهد شد.در این شب شعر شاعرانی هم چون

مریم سقلاطونی از قم

پانته آ صفایی از اصفهان 

 سید وحید سمنانی از اسلام شهر 

 مهدی مردانی از قزوین  

 به عنوان شاعران میهمان

و مهدی زارعی ٬ رضا جعفری ٬ نغمه مستشار نظامی ٬ مجید معارف وند ٬ روح الله ساریجلو ٬ سعید محمدی و ....

به عنوان شاعران دعوت شده از کرج شعر خوانی خواهند کرد.

 

زمان : یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۵ . ساعت ۴:۳۰ الی ۶:۳۰

مکان : محل برگزاری جلسات انجمن شعر نوآیینی موعود.کرج . چهار راه دانشکده . کتابخانه امیر کبیر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:25  توسط نوازني از كرج  | 

 

با سلام به همه دوستان خوبم

منهم شهادت بانوی آینه ها رو تسلیت عرض می کنم

ضمناْ شب شعر بانوی آب یکشنبه ۱۱/۴/۸۵ ساعت ۳۰/۴ در سالن اجتماعات کتابخانه امیر کبیر (واقع در کرج - چهارراه دانشکده -به طرف درب دانشکده کشاورزی) توسط انجمن ادبی نو آئینی موعود کرج برگزار خواهد شد.شاعران جوان از کرج . قم . قزوین . تهران در این شب شعر شعر خوانی خواهند کرد.از جمله : خانم نغمه مستشار نظامی از کرج - آقای مهدی زارعی از کرج- آقای مرزبان از قم - آقای جعفری از تهران - آقای مهدی مردانی از قزوین - آقای سید محمد حسین ابوترابی از قزوین و سایر شاعران توانمند .   

این غزل نیمه تمام رو فقط برای اینکه ما هم  عطر یاسی از بهشت به وبلاگ سرنوشتمون زده باشم به بانوی مهربانیها تقدیم می کنم .

 

 

غربت همسر آب

 

دو چشم رازو نیازت همیشه در سحرند

ستاره های سحر از تو آبرو بخرند

 

 

بنام رازق نان و رطب : ملائکه هم

نشسته اند که از سفره تو نان ببرند

 

 

دعای خیر تو پشت تمام انسانهاست

کبوتران دعایت همیشه در سفرند

 

 

بگو که در بر تو آینه علم نکنند

تمام آینه ها در بر تو بی هنرند

 

 

چگونه مردم دنیا تو را که می تابی

از آسمان بکشند و به کنج خانه برند !؟

 

 

نه! شک نکن! که برای شکستن یاست

میان شعله در با غلاف منتظرند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:58  توسط نوازني از كرج  | 

 

از همه دوستای خوبم می خوام که از نقد ادبی شعرهای همدیگه فاصله نگیرن

 

صلح آدم

 

 

اولین آدمی که زمین را در شب آمدن پا گشا کرد

 

زود فرزندها ، نسلها را در نشستی ضروری صدا کرد

 

 

 

در حضور خدا کادویی را از میان سرشتش در آورد

 

از سرشتی که او را میان « هفت شهر فرشته »، خدا کرد

 

 

 

کادو را باز می کرد و می گفت : قابل بچه ها را ندارد ؛

 

نه ؛ ببخشید ؛ قابل که دارد ؛ بعد چیزی نگفت و حیا کرد

 

 

 

یک سبد برگ سبز و سفید است ؛ دست رنج پدر ؛ زود باشید!! ـ

 

ـ صف ببندید ، نوبت به نوبت ! هدیه را که نباید « چرا » کرد ؟!

 

 

 

برگها را ورق زد ؛ کتابی ، در دو فصل زمین منتشر شد

 

فصل اول همان سبز بودن ، فصل دوم که تقدیم ما کرد ـ

 

 

 

ـ کاملاً متن هایش سفید است ، حس آرامش آب دارد

 

می شود از سپیدی متنش سمت خورشید هم کوچه وا کرد

 

 

 

آی آدم بگو چند بخش است ؟ سه نفس می کشد؛صاد، لام، حاء

 

صلح یعنی : نفس ، آب ، ماهی ؛  که زمین در حیاتش شنا کرد

 

 

 

صلح را ؛ نه ! نباید بجنگیم ، باید اما برایش بکوشيم

 

باید اندازه مهربانیش شعرهای جهان را فدا کرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 11:36  توسط نوازني از كرج  | 

سر به هوا

 

خواب فريبا

 

 

خورد و به خواب رفت و به رویا بلند شد

 

مانند توپ سر به هوا تا بلند شد! -

 

 

 

- دور خودش شبیه خودش چرخکی زدو

 

این بار هم به بازی دنیا بلند شد

 

 

 

مردم برای دلخوشیش کف زدند او

 

کف کرد و ریخت شأن خودش را بلند شد

 

 

 

بیچاره در حباب خودش منفجر نشد

 

هر قدر آه از دل دریا بلند شد

 

 

 

آدم لگد به زیر دلش می زد از بهشت

 

تا اینکه مثل آدم و حوا بلند شد

 

 

 

امروز صبح سنگ سرش خورد بر زمين

 

اما دوباره از گل فردا بلند شد

 

 

 

حتي نگاه ساعت خود را زد و شكست

 

وقتي كه بي خيال زمانها بلند شد

 

 

 

آمد برای عشق خودش را گریم کرد

 

قاه قاه خنده های زلیخا بلند شد 

   

                                                    * *             

 و ... قطره ای چکید ؛ سلام ! خواب دیده ای ؟!

 

پا شو صدای صبح مصلا بلند شد

 

 

حالا فرشته غزلم شاد می شود

 

چون همسرش زخواب فریبا بلند شد

 

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 23:29  توسط نوازني از كرج  | 

رجعت

با سلام به همه دوستان خوبم

 و با عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم ماه عزیز ترین عزیز خدا. 

 از اینکه مدتی نبودم عذر می خوام . راستش سفری بودم که نتونستم پاسخگوی

محبت هاتون باشم . دو غزل به امام عاشورا تقدیم می کنم : 

 

 مسافر قبيله

عصرگاهي كه خيمه بر آشفت ، مريم اين قبيله خبر داشت
از غروب غم انگيز خيمه ، خيمه اي كه غم يك سفر داشت

 

با نواي حزين غروبش ، از دل سنگ ها چشمه وا كرد
               دست اشك اش هزاران عصا بود ، دست آه اش هزاران تبر داشت

 

او بزرگ زمين بود و آن شب ، آسمان را به دست اش سپردند
زير اين آسمان هاي نيلي ، تا توانست او گريه برداشت

                    

                     بي كسي ي سحر گاه خود را ، هييييچ اصلاً به رويش نياورد
                     يك نفر بود اما غرورش ، هيبت صد هزاران نفر داشت

 

بال هاي سفيد ملائك ، خاك از چادرش مي گرفتند
ـ چادري كه زمين خورده بود و خاك او مثل تربت اثر داشت ـ

 

                هر چه طعنه به اين كوه مي خورد ، يك قدم جا به جا هم نمي شد
              شانه هايش اگر گريه مي كرد : گاه گاهي به « نيزه ‌» نظر داشت

 

كم كم آماده ي « جاده » مي شد ، جاده اي كه از آغاز خلقت ـ
هيچ كس زير بارش نمي رفت  ، (جاده اي كه ز كوفه گذر داشت)

 

(( حسینیه عرش ))

از عــــرش ...  از میــــــــان حسینـیـه خــــدا

آمـــد صــــدای نالـــه (( حـی علــی العـزاء ))

 

جمــــع ملائکـه همـــه گریــــان شـدند و بعد

گفـتنـد تسـلـیــت همـــه بر ســـــاحت خــدا

 

جبریل بال خـــدمت خـــود را گشـــود و گفت

یارب اجــــازه هست شــوم فرش این عــزا ؟

 

آدم زجنـــت آمــــــد و نالـــه کنــــان نشست

در بـزم استـجــــــابـت بـــی قـیـد هــر دعـــا

 

او کـه هــزار بــار به گــــــریــه نشستـــه بود

یک (( یا حسین)) گفت و همان لحظه شد به پا

 

آری تمــــــام رحمــت خـــود را خــدا گرفت...

گستــــرد بر محـــــرم این اشـک و گریـــه ها

 

آنگاه گفت : روضـــه بخـــوان (( ایها الرسول ))

            جــــانـم فــــدای تشنـــــه لب دشــــت کربلا             

 

***********

روضـــه تمـــام گشــت ولی مـــادری هنـــوز

آیــد صــدای گریـــه اش از بین روضــــــــه ها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:47  توسط نوازني از كرج  | 

   

 میلاد اقیانوس مهربانیها . امام رضا علیه السلام مبارک

 

عکس یادگاری

 

قلبي شكست و دور و برش را خــدا گرفت

نقـاره مي زنند .......  مريضي شفــا گرفت

 

ديدي كـــــه سنـــگ در دل آئينـــه آب شد

ديدي كـــــه آب حــاجـــت آئينــــه را گرفت

 

خورشیدی آمـد و به ضریح تو سجـــده کرد

اینجـــا برای صبــــح خـودش روشنــا گرفت

 

پیغـمبـری رسیـــد در ایــن صحــــن پـر زنور

در هــــر رواق . خلــوت غـــار حـــــرا گرفت

 

از آن طرف فرشتــــه ای از آسمــــان رسید

پـروانـــه وار گشـت  و ســــلام مـــرا گرفت

 

زیر پـرش نهــــاد و  به سـمــت خـــدا پــرید

تقــدیم حــق نمـــود و سپـس ارتقــا گرفت

 

چشمی کنار این همــه باور نشسـت و بعـد

عکسی به یادگـار از این صحنه هــــا گرفت

 

دارم قـدم قـدم بــه تـو نـزدیـک می شــوم

شعــــرم تمــــام فاصـلـــه هــا را فرا گرفت

 

دارم به سمــت پنجـــــره فـــولاد مــی روم

جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

انشاءالله به زودی هممونو دعوت کنه  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 12:53  توسط نوازني از كرج  | 

اهالي بامداد

 

سلام به همه  دوستان خوبم .

از اينكه یک مدتي توفيق حاصل نشد وبلاگ را به روز كنم عذر مي خوام . ... غزل زير را تقديم میکنم و نظرات سازنده و موشكافانه شما را بر ديده منت مي زارم .


اهالي بامداد

همينكه مي رسم اينجا ، در امــــــــتداد شما
همينكه مي شوم اينجا ، منم ، نمــــــاد شما

 

همينكه هر قدمـــم مي دود در ايــن خــــــانه
همينكه مي شوم اينجا ، امـــيـــن يـــــادشما

 

همينكه دغدغه هــاي هميـشـــــه ام هسـتيد
همينكه شـادم و غمگـيـن به اعـتــــــقاد شما

 

همينكه ملك صميـمـي چشمــــــــتان هسـتم
كه آب مـي خـورم از چشــمه ي مـــــعاد شما

 

همينكه بخشش تان مي رســـــد به دااااد دلم
و فـقـر دائـم مـــــن مي رســـــد بــه داد شما

 

همينكه دست شما ... مي نويســم از غمــتان
همينكه دست شما مي شــوم ؛ مــــداد شما

 

همينكه اين همــه سـال است پيش تـان ماندم
همينكه رعيــــــتم و زيــــــر اعــتـــمــــاد شما

 

همينكه چشــم حســودان ، دوبــاره مي سوزد
همينكه ايــمــــــنــم از آن « و ان يـــكاد » شما

 

هـمه بـه خاطــر اين است : با شـمـــــــا باشم
درســــت در جـهـــت امــــتــــداد يـــــــاد شما

 

و اين كه خــدمــت روز ظـــهـــور تــو برســــــم
بــــه اتـــفـــاق اهــــــالــــــــي بامــــــداد شما

 

                                                                          

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 15:44  توسط نوازني از كرج  | 

ماه رمضون (1)

 

 

مسيحاي شب

 

دوباره شب شـد و كعبـه دوان دوان مي رفت

كجــا به اين عجــله او نفـس زنـــان مي رفت

 

چــقـدر آيه انفـــاق روي دوشـــــــش هست

 اگر چه اين همه با كيسه هاي نان مي رفت

 

شبيه كــــودكي خـويـش  گـريه هـا مي كرد

در آن شبـي كــه به يـار ي بيـوگـان مي رفت

 

همه به ســاعـــت هر شـــب نگاه مي كردند

ســر قــــرار مسيحـــاي مهـــــربان مي رفت

 

ولـــي دوبـــاره نديدند مـــــــرد شبــــــهـــا را

و باز مثـل هميشــــــه كه بي نشان مي رفت

 

دوباره سيــر شـــدند و به خـــواب خوش رفتند

ولي به گـــريه دوبــــاره اميــرمــــان مي رفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 13:37  توسط نوازني از كرج  | 

سرآغاز

به نام او

 

این آغاز را به نام او مبارک می کنم که ملک اویم  و ریزه خوار فضلش

 

رشته ای بر گردنم افکنده دوست    می کشد هر جا که خاطر خواه اوست

 

 

میلاد صاحب الزمان (عج) مبارک

 

بالاتر از مسيحا

 

چقدر پرچــم سـبز چقــدر زيبـايي

چه احتزاز قشنگ پر از شكوفايي

 

چه اسم هاي لطيفي به رقص آمده اند

چه دلنشـين و صميمي ؛ چقدر رويايــي

 

دوباره اسـم تو را طـرح نو زديم ايـنجا

نوشته ايم به خط دعــا كه مي آيي

 

چقدر چشـم و چــراغ اميد روشـن شد

چقدر شهر من امشب شده تماشايي

 

دوباره شهر به نامت وضو گرفته ؛ بيا

بيــا كه تا نشـده باز شهر ، دنيــايي

 

دوباره آمــــدي از پشت ابـــــر پيش ما

چه پشت ابر چه اينجا ، هميشه آقايي

 

نفس به باغ پريشاني ام بزن امشب

نفس بزن كه تـــو بالاتر از مسيحايي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 22:37  توسط نوازني از كرج  |